جستن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن
بیرون از شعر اگر نگاه کنیم کلمات تداعی کننده یافتن و جستجو برای معشوقی است اما در اینجا موضوع مرگ است و راوی خواهان جستن و یافتن و به اختیار برگزیدن مرگ است. مرگی شاید حماسی. معشوق او اینجا مرگ است. اما شاید چون این معشوق با هر کسی خوابیده است برای راوی مبتذل و بی ارزش است. برای راوی تنها ارزشی که این معشوق یا روسپی دارد این است خود او را اختیار کند و نه او آنرا.
او مرگ را اختیار می کند و با مرگ خویش حماسه ای - بارویی - می سازد. بارو در تضاد با شکنندگی مرگ قرار دارد.
آخر شعر با یک جمله شرطی روبروییم:
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم
سرراست باید این باشد:
اگر مرگ با ارزش بود از مرگ نمی هراسیدم.
به نظر گنگ می رسد. در آغاز راوی بدون هیچ شرطی از نهراسیدن از مرگ سخن می گفت و حالا در پایان شعر با شرط سخن می گوید. آن هم شرطی که ظاهرا به ان اعتقادی ندارد. برای راوی مرگ ارزشی بیشتر از آنچه خود گفته ندارد. ضرورت این سخن چیست؟