Wednesday، November 04، 2009

ایران چگونه سرزمینی است ۳

در ادامه می خوانیم

جستن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن

بیرون از شعر اگر نگاه کنیم کلمات تداعی کننده یافتن و جستجو برای معشوقی است اما در اینجا موضوع مرگ است و راوی خواهان جستن و یافتن و به اختیار برگزیدن مرگ است. مرگی شاید حماسی. معشوق او اینجا مرگ است. اما شاید چون این معشوق با هر کسی خوابیده است برای راوی مبتذل و بی ارزش است. برای راوی تنها ارزشی که این معشوق یا روسپی دارد این است خود او را اختیار کند و نه او آنرا.
او مرگ را اختیار می کند و با مرگ خویش حماسه ای - بارویی - می سازد. بارو در تضاد با شکنندگی مرگ قرار دارد.

آخر شعر با یک جمله شرطی روبروییم:

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

سرراست باید این باشد:
اگر مرگ با ارزش بود از مرگ نمی هراسیدم.

به نظر گنگ می رسد. در آغاز راوی بدون هیچ شرطی از نهراسیدن از مرگ سخن می گفت و حالا در پایان شعر با شرط سخن می گوید. آن هم شرطی که ظاهرا به ان اعتقادی ندارد. برای راوی مرگ ارزشی بیشتر از آنچه خود گفته ندارد. ضرورت این سخن چیست؟

ایران چگونه سرزمینی است ۲

شاعر شعر را اینگونه آغاز می کند

هرگز از مرگ نهراسیده ام

با این جمله خبری یا نقیض آن می توان همذات پنداری کرد. اما دلیلی که ما در ذهن داریم ( مثلا این که از این زندگی خلاص می شویم یا عکس آن باید از دنیا خداحافظی کنیم ) با دلیل راوی یکی نیست. راوی در ادامه می گوید

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
راوی به خود مرگ نگاه می کند. اصلا آنرا در تقابل با دنیا و زندگی نمی گذارد. به مرگ می نگرد. نه به چهره او بلکه به دستان او.
اما به نظر ساختار نهاد گزاره ای اینجا منطقی نمی نماید. مثلا می گوییم
غذا نخوردم ، اگر چه گشنم بود.
اما اینجا چرا مبتذل بودن چیزی باید هراس آور باشد.چیز مبتذل حداکثر می تواند تنفربرانگیز باشد. و اصلا چرا مرگ را مبتذل می بیند؟ و چرا به ابتذال صفت شکنندگی نسبت می دهد؟

Monday، November 02، 2009

ایران چگونه سرزمینی است

آیا ایران واقعا آن سرزمینی است که شاعر گفته است

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد.

همه ما کم وبیش تصوری از مقصود شاعر در این شعر داریم و با مقصود او همذات پنداری می کنیم. اما معنای واقعی این شعر درست عکس مقصود شاعر و ماست !

اگر شعر را سرراست بنویسیم اینگونه است که

بهای آزادی انسان در چنین سرزمینی بسیار نازل است.

اما آیا ایران چنین سرزمینی است؟ مگر چنین نیست که در ایران برای آزادی باید بهایی بسیار گران پرداخت؟

به احتمال زیاد احمد شاملو خواسته بوده حقیقت " بی ارزش بودن جان آدمی را " در این شعر به مقایسه بیاورد که متاسفانه آنرا با مفهوم دیگری قاتی کرده. چیزی که در این میان بیش از همه جالب است که چطور این خطای فردی این قدر می تواند خوانندگان خود را هم با خود شریک کند.

ایرانی بودن تاوان سنگینی دارد.

Friday، October 30، 2009

فارسی عسل است

در جلسه پرسش و پاسخی که احمد شاملو در دانشگاه برکلی سال ۱۹۹۰ انجام می دهد در جایی صحبت بر سر زبان فارسی است و ایشان ادعا می کنند که در این زبان به تعداد مجذور کلمات یک جمله ، میتوان آن جمله را در فارسی بیان کرد! و می فرمایند اگر جمله ای مثلا هفت کلمه داشته باشد می توان آنرا به چهل و نه شکل بیان کرد!
کسی نپرسیده از ایشان اگر یک جمله ای دو یا سه کلمه داشته باشد طبق قانون ایشان به ترتیب چهار یا نه جور چگونه ممکن است؟
احتمالا منظور ایشان فاکتوریل تعداد کلمات بوده است که ماکزیموم تعداد امکانات برای جمله سازی است. اما باز هم این قانون چندان دقیق نیست. مثلا حروف ربط و اضافه چندان انعطافی ندارند که هر جای جمله آورده شوند
مثلا همین جمله اول این نوشته را در نظر بگیرید که باید آنرا پنج کلمه به حساب آورد
( در جلسه پرسش و پاسخ ، که احمد شاملو ، در دانشگاه برکلی ، سال ۱۹۹۰، انجام می دهد)
ترکیب
انجام می دهد در دانشگاه برکلی احمد شاملو سال ۱۹۹۰ در جلسه پرسش و پاسخی
شعر نو هم حتا نیست!
اما اگر مثلا انجام می دهد را به طور ثابت در انتهای جمله نگه داریم بقیه ارکان جمله را می توان جابه جا کرد و همچنان قابل فهم است پس دست کم ، فاکتوریل چهار یعنی بیست و چهار شکل برای بیان جمله وجود دارد. هنوز البته امکانات بیشتری وجود دارد مثلا: در جلسه پرسش و پاسخی که انجام می دهد احمد شاملو در دانشگاه برکلی در سال ۱۹۹۰ و ...
بنابر این از آن قانون مجذور که در اینجا قاعدتا می بایست بیست و پنج بوده باشد بیشتر ما جمله ساخته ایم.

آیا این انعطاف پذیری در زبان فارسی همواره بوده است یا در نتیجه تاثیر شعر فارسی ایجاد شده است؟


Wednesday، October 28، 2009

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

... اندکی پس از ورود به داخل مرز خراسان در شهر نیشابور توقف کردیم، زیرا هیات مدیره انجمن عمر خیام در لندن از من درخواست کرده بود وضع کنونی قبر شاعر بزرگ ایرانی را از نزدیک بررسی کنم و گزارشی درباره ان به انجمن بدهم. هنگام دیدار از آرامگاه خیام متوجه شدم مدفن این شاعر بزرگ در وضعی مخروبه قرار دارد و معلوم است که مدت زیادی توجه کافی به تعمیرات آن نشده است. از این موضوع زیاد متعجب نشدم، زیرا این فیلسوف و شاعر نامی در چشم هموطنانش آن اندازه احترام و اهمیت ندارد که در چشم دوستداران و تحسین گران بیگانه اش. در کشور خود من (انگلستان) عمر خیام به علت ترجمه درخشانی که ادوارد فیتز جرالد از رباعی های وی به عمل آورده شهرتی جاوید یافته است. قبر شاعر بزرگ در آرامگاهی قرار داشت که نه می شد آن را مسجد حساب کرد و نه بقعه و جایگاه مقدس مذهبی که لا اقل از این حیث مورد توجه و حفاظت مردم نیشابور قرار گیرد. در دیدار از این قبر، متوجه دسته گلی شدم با برگ های زرد و خشکیده که بی گمان از طرف اروپاییانی که پیش از ما از نیشابور گذشته و قبر شاعر بزرگ را زیارت کرده بودند بر روی مزارش گذاشته شده بود. ولی هیچکدام از ساکنان محلی، که با آنها صحبت کردم، اطلاع ویژه ای درباره خیام نداشت که شنیدنش برای یک مشتاق خارجی غنیمت باشد.

خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ
وزیر مختار بریتانیا در دربار ایران
در عهد سلطنت مظفرالدین شاه قاجار
ترجمه جواد شیخ الاسلامی

Sunday، October 25، 2009

هنر نزد ایرانیان است و بس

هنگامی که آلکساندر دوم، امپراتور روسیه، بر اثر سو قصدی که به جانش شده بود به قتل رسید، معروف است اندکی پیش از مردن به جانشین خود آلکساندر سوم وصیت کرده بود به جای اینکه قاتلان را به دار زند (و این کیفری بود که در روسیه معمولا درباره کسانی که مرتکب خیانت های کبیر از قبیل کشتن مقام سلطنت و غیره می شدند اجرا می شد.) بهتر است همه آنها را به تهران گسیل دارد، به جانشینش اطمینان داده بود که عمال دولت قاجار، که متخصص در فن شکنجه هستند، روشهایی در این زمینه بلدند که نظایر آنها را غیر ممکن است در یک کشور اروپایی، حتی در دیگر کشورهای آسیایی، کشف یا ابتکار کرد و با اجرای آن روش، دماری از روزگار این قاتلان درخواهند آورد که عبرت آیندگان شود.

خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ
وزیر مختار بریتانیا در دربار ایران
در عهد سلطنت مظفرالدین شاه قاجار
ترجمه جواد شیخ الاسلامی

Tuesday، October 20، 2009

به نام ساد ۱۱

در سکس هدف بیشینه کردن لذت است. هر عملی که لذت را افزایش دهد مجاز است. خشونت تنها یک وسیله است که این هدف را تامین می کند.

Saturday، October 10، 2009

به نام ساد ۱۰

بونیوئل و ساد یک جفت ایده آل اند. موضوعاتی که هر دو به آن پرداخته اند زمینه های مشترکی دارد:
نیروهای شر، بخت و تصادف، مذهب، پرهیزگاری و عیاشی، شخصیت هایی که مصرانه از میل خویش پیروی می کنند.


Thursday، October 08، 2009

به نام ساد ۹

ادبیات عرصه شر است.

Sunday، October 04، 2009

به نام ساد ۸

بین سکس و شکنجه بده بستانی است. شکنجه ای که جنسی است و سکسی که با خشونت همراه است.

به نام ساد ۷

در شکنجه نقش ها مشخص است. کسی نقش ارباب را دارد و دیگری نقش برده را، اما در سکس هر دو می توانند همزمان نقش ارباب و برده را بازی کنند.

Friday، October 02، 2009

به نام ساد ۶

حافظ گفته است

حجاب چهره جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

خوانش کلاسیک افلاطونی از این شعر آن است که تن حجاب روح و جان است. جان زندانی تن است و او عزم آن دارد که جان را از این زندان رها کند.
جهان بینی افلاطونی تا مدتها حاکم مطلق فرهنگ غربی بوده است. ساد، نیچه، داروین، فروید... به این سلطنت افلاطونی پایان می دهند. آنها این حکم افلاطونی را وارونه می کنند. این تن است که زندانی روح شده است. دوباره به بیت حافظ برگردیم و این بار آنرا وارونه بخوانیم ( این خوانش را مدیون شاهرخ هستم.)

حجاب چهره جان کلا یک عبارت است. حجاب از چهره جان جدا نیست. او خود حجاب است که چون غباری روی تن نشسته است. خوشا آن دمی که بتوان این حجاب را از این تن به کناری زد. غبار ها را تکاند و آن چهره اصیل ما خودش را آشکار کند.

Wednesday، September 30، 2009

به نام ساد 5

لذت جنسی‌ نقطه اوج دارد. اما درد نقطه اوج ندارد. نمودار درد تا خود مرگ افزایشی است. آیا اگر ارگاسم نبود، ما لذت طلبان سکس را تا مرگ خویش ادامه نمی دادیم؟

Tuesday، September 29، 2009

به نام ساد 4

می‌توان تفاوت ماهوی بین شکنجه و سکس را در تفاوت ماهوی بین درد و لذت دید. در سیر تاریخی تحول انسان شدن، این دو سائقهٔ حیوانی به یک شکل انسانی‌ نشده اند. انسان توانسته است لذت را ذهنی‌ کند. او میتواند از تخیل جنسی‌ لذت ببرد، اما جایگاه درد در چنین تعریفی در انسان غایب است. انسان همچنان درد را حیوانی لمس می‌کند و نمی‌‌تواند آنرا ذهنی‌ فرا بخواند. انسان اساسا لذت طلب است