آرزوی من این بود که یک کارآگاه پلیس می شدم. هر چند این آرزو، واقعا در ایران برآورده شدنی نبود و نیست، مگر آنکه از آغاز در یکی از این کشورهای متمدن اروپایی به دنیا می آمدم. اگر کارآگاه بودم، دوست داشتم صبحها که می رفتم محل کارم، اولین کارم این باشد که صفحه حوادث روزنامه ها را جدا کنم. با علاقه زیاد آنها را مرور می کردم و گاه موردهایی که خودم رویش تحقیق کرده بودم را چند بار می خواندم و گاه از بی سلیقگی و بی دقتی گزارش نویس عصبانی می شدم و اینها را به همکارانم هم در میان می گذاشتم. اقتضای کارم، و علاقه شدیدی که به حل معماهای پیچیده داشتم، نتیجه اش این می شد که قتل و جنایت برایم چیز بسیار جذابی بود و قاتل انسان محترمی بود، چیزی بیشتر حتا. او تنها حریف جدی ای بود که در زندگی برایم معنی داشت. البته این حس یک حس درونی بود و زیاد خودآگاه نبود، گاهی اوقات که با خودم روراست می شدم، از این حس اظهار شرمندگی می کردم و معمولا در جمع ها سعی می کردم تنفر خودم را نسبت به این اعمال و رفتار نشان بدهم و کارم را پیدا کردن قاتلها و تحویل آنها به قانون برای مجازات معرفی کنم، اما خودم می دانستم که اصلا این چیزها کوچکترین اهمیتی برایم ندارد. البته این مربوط به موردهایی می شد که قاتل خیلی در کارش ظرافت داشت و رابطه قاتل و مقتول رابطه بسیار پیچیده ای بود و از حد انگیزه های عادی و مرسوم خارج بود و کشف و ربط نشانه ها به هم کار ساده ای نمی بود.
مسلما علاقه خیلی ویژه ای به ادبیات و فیلمهای پلیسی داشتم و در زندگی ام هم غیر از این ژانر برایم ژانر دیگری جذابیتی نداشت. گاه که با زنم مجبور می شدم بروم سینما و یک ملودرام ببینم، همیشه کسل می شدم و گاه توی همان سینما خوابم می برد. برایم عشق فقط موقعی مهم می شد که انگیزه ای برای جرم و جنایت بود. در کتابخانه شخصی ام مجموعه خوبی از این آثار داشتم. یک فتیشی هم نسبت به شرلوک هلمز داشتم و سری کامل داستانهای شرلوک هلمز را در انواع و اقسام چاپهاش جمع می کردم و از اینکه یک نسخه عتیقه از چاپ اول کتابش را در کتابخانمه ام داشتم، خیلی افتخار می کردم. گاهی می شد به طور تفریحی مقالات ادبی ای هم در این زمینه ها بنویسم و از طریق آشناهایی که در بعضی روزنامه ها داشتم چاپ کنم.
مثل همه کارگاهها همیشه موردهایی بود که توش شکست می خوردم و قاتل هیچ سرنخی از خودش بجا نمی گذاشت و شاید مهمترین آنها هم یک قتل سریالی می توانست باشد که قاتل را نمی توانستم پیدا کنم و این همه عمر حرفه ایم تا لحظه بازنشستگی و بعد از آن را گاه و بیگاه به خودم مشغول می کرد. گاهی می شد پرونده را از بایگانی در می آوردم و دوباره از نو رویش کار می کردم، اما بعد از مدتی دوباره بی هیچ نتیجه ای بی خیالش می شدم. مثل فیلمها می شد بعد سالها که دیگر هیچ امیدی نداشتم، یکهو یکروزی ناشناسی زنگ می زد و می گفت که راجع به آن قتلهای سریالی اطلاعات خوبی دارد، و برای دیدنش باید به یک بندر پرت و دور افتاده ای مثلا چابهار یا ماهشهر بروم. من هم بدون معطلی سرسری یکی دو دست لباس به همراه یک جلد از داستانهای شرلوک هلمز را بر می داشتم و سوار ماشین می شدم و دوباره تمام طول راه پرونده را به یاد می آوردم و از هیجان بدست آوردن اطلاعات جدید در پوست خودم نمی گنجیدم. در اینجا زندگی من دو امکان داشت، یا در اثر عشق مفرط به دانستن پرونده، با سرعت بیش از حد، در جاده تصادف می کردم و می مردم یا اینکه به مقصد می رسیدم و آنجا با عشق اثیری ام، کسی که این همه سال دنبالش بودم، قاتلِ آن قتلهای زنجیره ای روبرو می شدم. و این را بدون اینکه حرفی بینمان رد و بدل بشود، در اولین نگاه می فهمیدم. پیرمردی بود هم سن و سال خودم. در یک قهوه خانه ای لب ساحل می نشستیم و در هوای شرجی چابهار پشت هم چای با لیمو می خوردیم و سیگار می کشیدیم و او از اولین قتلش شروع می کرد جوری که انگار سلیقه مخاطبش را به خوبی بشناسد، با جزییات کامل تعریف می کرد، خونسرد انگار که قطعات یک وسیله را بخواهد توضیح بدهد و چنان دقیق انگار که بارها و بارها آنرا تمرین و تعریف کرده باشد، نزدیک غروب که می شد او هم به انتهای داستان خودش، می رسید. و بعد سکوتی عمیق و باز چایی و سیگاری و صدای موجهای دریا و برق اولین ستاره در آسمان و تاریکی ای که کم کم روی بندر سایه می انداخت...
0 نظرات:
ارسال يک نظر