Monday، February 21، 2011

سنگی بر گوری

اصلا بگذار قصه ای بگویم. حالا که دهان قصه گوی ترا بسته اند. می شنوی؟ بله. پدری است و پسری و نوه ای. یعنی من و بابام و جدم. این آخری در قبرستان ماشا اله. مشت خاکی در یک گوشه این سفره سنت و اجداد و ابدیت. پسر در قبرستان قم. همین بیخ گوش تو. و هنوز نپوسیده. بلکه یک کیسه استخوان. و نوه دلش تنگ است و آمده سراغ اموات. یعنی پناه آورده به گذشته و سنت و ابدیت. یعنی به این هیچی که تو در آنی. آمده تا خود را در این هیچ فراموش کند. اما این نسخه هیچ افاقه ای نکرده. عین نسخه نطفه تخم مرغ. یادت هست؟ و این خود بدجوری بیخ ریش این نوه مانده. راستش چون این سفره خاکی بدجوری بی نور است. تو تا سه چهار سال دیگر حتی سنگی بر گوری هم نخواهی بود. اما پدرم هنوز فرصت دارد. هم سنگی دارد بر گوری و هم نوه ها دارد و پسرها. و در خانه اش هم هنوز باز است. اما این نوه پناه آورده به گذشتگان چنان از این گذشته و آینده بیزار است که نگو... نمی دانی چقدر خوش است عمقزی، از این که عاقبت این زنجیر گذشته و آینده را یک جایی خواهد گسست. این زنجیر را که از ته جنگل های بدویت تا بلبشوی تمدن آخر کوچه فردوسی تجریش آمده. آن بچه ای که شنونده قصه های تو بود با خود تو به گور رفت. و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده ای را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گسترده شما پناه بیاورد. پناه بیاورد به این گذشتگان و این ابدیت در هیچ و این سنت در خاک که تویی و پدرم و همه اجداد و همه تاریخ. من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگان خویشم. من اگر شده در یک جا و به اندازه یک تن تنها نقطه ختام سنتم. نفس نفی آینده ای هستم که باید در بند این گذشته می ماند. می فهمی عمقزی؟ این ها را دلم نیامد به پدرم بگویم. ولی تو بدان. و راستی می دانی چرا؟ تا دست کم این دلخوشی برایم بماند که اگر شده به اندازه یک تن تنها در این دنیا اختیاری هست و آزادی ای. و این زنجیر ظاهرا به هم پیوسته که بر گرده بردباری خلایق از بدو خلق تا انتهای نشو هیچی را به هیچی می پیوندند. اگر شده به اندازه یک حلقه تنها، گسسته است و این همه چه واقعیت باشد چه دلخوشی، من این صفحات را همچون سنگی بر گوری خواهم نهاد که آرامگاه هیچ جسدی نیست. و خواهم بست به این طریق درِ هر مفری را به این گذشته در هیچ و این سنت در خاک.

سنگی بر گوری
جلال آل احمد

2 نظرات:

شوپه گفت...

جاهایی که بحث می شه و ملت شروع می کنن به گاییدن جلال، گاهی از در نقد در می آم که بابا این بدبخت به این شوری که شما هم می گین نیست. این جور وقتا همیشه به چند تا اثرش استناد می کنم. یکی ش همین سنگی بر گوری ه. از اون مهم ترش دو تا قصه کوتاه: گلدسته ها و فلک، و بچه ی مردم. بی چاره اگر «قدر» (هم به معنی ارزش هم به معنی اندازه) خودشو می دونست، نه خودشو اون طور به گا می داد نه ما رو...

خسرو گفت...

ما عادتمونه، مختص جلال هم نیست. ما اهل برچسب زدنیم، تا به نوعی جبران بی عرضگی خودمون رو بکنیم. مدتیه به این فکر می کنم، گپ هایی که زدیم مخصوصا راجع به آل اخمد بسیار برای من مفید بوده. به نظرم ما همیشه می خوایم دیگران برای ما بخونن و برامون تعریف کنن که چی شد. اینگونه شده که ما خودمون رو بی نیاز از خوندن غربزدگی و درباره روشنفکران می دونیم. دیگرانی خوانده اند و به ما گزارش آورده اند که چرنده. حرف در این مورد زیاده