خانواده، قانون، مذهب، مقدسات جامعه انسانی در ساد از این رو مهم است که می تواند با کفرگویی و بی سیرت کردن آنها، لذتجویی کند. از این رو ساد رابطه ای دوگانه با اینها دارد. هم آنها را به رسمیت می شناسد و هم نه. برای بیشینه کردن لذت است که مقدسات را به رسمیت می شناسد. برای او خانواده و قانون و مذهب ابزارند. مرد به زن می گوید، حالا نقش مادرم را بازی کن و زن اطاعت می کند و بعد زن باید نقش مادر خودش و بعد دخترش را بازی کند و مرد هم نقش پدر خودش و پسرش و پدر زن را. و همه طوری نقش ها را انتخاب می کنند که سکس آنها زنای با محارم باشد.
در رمان زندگی درونی اثر آلبرتو موراویا ما جابجا با چنین بی سیرت کردنی مواجهیم. داستان داستان زنی ثروتمند( ویولا) و دختر خوانده ( دسیدریا) اوست، اما دختر تا پانزده سالگی از این ماجرا خبر ندارد تا اینکه یک شب دختر ناغافل در اتاق مادرش را باز می کند و می بیند که ویولا و پرستار خودش و مدیر امور مالی شان مشغول اورجی هستند. فردا ویولا سر ناهار او را تحقیر می کند و می گوید که او دخترش نیست و در اصل بچه یک جنده خیابانی بوده و او هیچ اصل و نسبی ندارد. این حادثه چون ترومایی او را به واکنش وا می دارد. صدایی درونی به او فرمان می دهد که از مادرش متنفر باشد چون او از طبقه دیگری است.
ویولا بین دو قطب مدام در نوسان است ( او ایتالیایی/ آمریکایی ) است. از یک طرف به خانواده و رابطه مادر فرزندی اهمیت می دهد و از طرف دیگر تمایلات جنسی اش او را به سوی دیگری می کشد. با بزرگ تر شدن دسیدریا که بسیار زیباست، او عاشق دسیدریا می شود و به هر شکلی دوست دارد با او عشق بازی کند و مخصوصا عشق بازی سه نفره که هر بار توسط دسیدریا که از او متنفر است رد می شود. بعد از کشمکشهای فراوان ویولا تصمیم می گیرد ماجراجویی های عشقی اش را پایان دهد و دوباره رابطه خود با دسیدریا را بازسازی و مادر فرزندی کند، برای همین به مناسبت تولد نوزده سالگی دسیدریا تصمیم می گیرد، مهمانی با شکوهی بگیرد. دسیدریا از او لیست مهمانها را می خواهد و در سکوت انها را می خواند.
دسیدریا: همه آنهایی که ازشان متنفر بودم، درست از وقتی که آن صدا درون من ظاهر شد ثروتمندان و قدرتمندان محله مان، همه آن خانمها و آقایانی که لباسهای خوب می پوشیدند و هر یکشنبه به کلیسای پیاتزا اونگریا می رفتند. و همراه پدر و مادرها، فرزندانشان، دوستان هم محله و دوستان سینمایی و کلاس ورزش. بله، همگی بودند، همه در ستونی در لیست ویولا نوشته شده بود، سرهنگ ها و افسران، رییس ها و مدیر عامل ها، آرشیتکتها و بانکدارها، کارمندان عالی رتبه و جراحان. همه آنهایی که صدا از سالها پیش، آنها را به چشم دشمن می دید و از من می خواست که از آنها فاصله بگیرم و متنفر باشم. لیست اسامی را از نظر می گذراندم و صدا را می شنیدم که خشمگین نظر می داد:" ویولا لیستی از فاشیستها تهیه کرده، بله، از فاشیستها! و با این مهمانی قصد دارد ترا به طور رسمی و تشریفاتی از نو وارد صف فاشیستها کند."
...
من: خب، دیدی که در لیست اسامی "همه" هستند. تو چه کردی؟
دسیدریا : اولین واکنش من پاره کردن لیست و پرتاب کردن آن به صورت ویولا بود. اما صدا هدف اصلی مرا نه در بی اثر کردن مهمانی که در بی اثر کردن بازسازی رابطه دانست و مرا متوجه این نکته کرد، که مهمانی تنها یک جنبه از قضیه بود وآن هم نه چندان مهم. برای همین دوباره از صدا اطاعت کردم و همینطور که نگاهم را به سمت ویولا بالا گرفتم به او گفتم:
می خوام لیست اسامی رو نگه دارم تا اگر اسمی رو بخوام اضافه کنم. اما، ببینمت،چی کار کردی؟ چطور بگم، کاملا عوض شدی.
من: یک چرخ ناگهانی در لحن و موضوع صحبت. و او؟
دسیدریا : با لحنی که انگار به او توهین شده باشد>
- عوض شدم؟ منظورت چیه؟
- نمی دونم برگرد. آهان الان می فهمم. گن امریکایی پوشیدی که اصلا بهت نمی یاد.
- نمی یاد بهم؟ گمون نکنم. خوب لاغرم کرده که.
- برگرد. ولی ندیدی که هیکلتو مثل لوله کرده، عینهو نی قلیون.
- اه، چی می گی؟ لوله؟ اتفاقا بهم خیلی می یاد.
- اتفاقا افتضاحت کرده. بدن یک دختر بیست ساله رو داری با خوشگلترین باسن دنیا. این بهترین چیزیه که داری و حالا با این گن خرابش کردی. گن داره می گه "من یک زن بالغم، خیلی جدی ام، زنی ام که دیگه دوره عشق بازی رو سپری کرده. " درعوض باسن می گه" من جوونم، قشنگم، که می خوام از زندگی لذت ببرم. می خوام که ستایشم کنن، نوازشم کنن و بهم عشق بورزن."
اینطور با این کلمات و لحنی تاثیرگذار، نه فقط چون صدا اینجور می خواست بلکه برای خود من هم هیچ کاری نداشت انجامش. ویولا را خیلی دوست داشتم و حالا، در اجرای فرمان، می توانستم همچنان به دوست داشتنش وانمود کنم. محاسبات من درست بود. او را دیدم که اغوا شده به من نگاه می کند، هیجانزده، بلافاصله خودش را در آینه کمد لباس دید. و به زحمت گفت:
- هر کسی دلش می خواهد که معشوقه باشد. اما باید یاد بگیریم که با دهان بگوییم و نه با باسن.
سپس صدا وسط پرید و گفت: " بهش یه چیز رکیک بگو، مقاومتشو یکبار برای همیشه بشکن." و من هم مثل همیشه اطاعت کردم. و با خشونت گفتم:
- اما کونت یه چیزی می گه که به سختی می شه با دهن گفت.
- چی می گه؟
- که منو از کون بذار.
بلافاصله سرخ شدنشو دیدم که از گردنش تا گونه هاش بالا می رفت و یک لحظه هم شک نداشتم همونطور که صدا می گفت، مقاومتش خرد شد. سرزنش آمیز گفت:
- چی، چی می گی، دسیدریا؟ یادت رفته که داری راجع به مادرت حرف می زنی؟
- خوب می دونی که ما مادر و فرزند نیستیم، بلکه دو تا غریبه ایم، دو تا دوست، اگه می خوای یا، اگه هنوز آرزوشو داری، یه زوج عشقی.
- چی می گی تو؟ دیوونه شدی؟
- آره، ما یه زوج عشقی ای هستیم.، اینجا یا، بهتر، تو خیابون گائتا. طبیعتا با اروستروتا. امروز، فردا، هر وقت که بخوای. حالا بیا اینجا و بذار که این گن افتضاحو از تنت درآرم.
من: اینجوری، بهش حالی کردی که برای عشق بازی سه نفره آمادگی داری. برای چی؟
دسیدریا : چون صدا اینطور می خواست.
من: و عکس العمل اون چی بود؟
دسیدریا :عکس العمل درخت در برابر رعد و برقی که آنرا می سوزاند چیست؟ او را به تمامی فرو می ریزد، با شاخ و برگهای داغان شده و ریشه های کنده در هوا معلق. تاثیرکلمات من هم بر ویولا تاثیری مثل رعد برق بر درخت بود. در سکوت به من نزدیک شد، به چشمهای من نگاه می کرد و من، در تخیلاتم، او را دقیقا مانند درختی که رعد سوزانده اش می دیدم. افتاده روی زمین، ناتوان از بلند شدن. برای همین بسوی او خم شدم، دامنش را بالا زدم و دستم را زیر دامنش بردم و با لمس کردن بر روی سطح صاف و سفت و کشی گن دنبال سر گن گشتم.پیدایش که کردم آنرا پایین کشیدم، گن مقاومت می کرد، سفت و سخت چسبیده بود، من بیشتر زور زدم و متوجه شدم که اکنون از کمر او پایین می آید. سپس آخرین ضربه را وارد کردم و متوجه شدم که باسنش مثل غنچه ای شکوفا شد، باید گفت با ذوق و شوق فراوان، از آن حالت فشرده شده، به حالت طبیعی خودش بازگشت. دیگر گن راحت پایین می آمد، از رانها تا زانوها و از زانوها تا مچ پا. تسلیم شده همچون بچه ای که مادرش او را توی تخت می گذارد، ویولا گن را از یک پایش در آورد و سپس پای بعدی را. گن را برداشتم و آنرا با ژستی خشن و رضایتمندانه همچون سربازی که دشمن را وادار به عقب نشینی می کند، روی سر تخت پرتاب کردم. بعد از لابلای دندانهام زمزمه کردم:
- حالا، برگرد.
اطاعت کرد و من دامنش را طوری بالا آوردم که بدون هیچ چروکی روی کمرش قرار بگیرد، و با لحن ستایشگرانه وانمود کردم که:
- نگاه کن الان، اینجوری بیشتر بهت می یاد. ما بهترین کون دنیا را آزاد کردیم. دهان بندش را باز کردیم و حالا هر وقت که دلش بخواهد می تواند حرف بزند.
ویولا چیزی نگفت. آرامش و سکوتش را حفظ کرد. بدون شک انتظار داشت که روی تخت دراز بکشد و من خودم را با خشونت رویش بیندازم. تظاهر کردم که متوجه این موضوع نشدم. ایستادم و با لحن بی تفاوتی گفتم:
- قراری با اروستراتو بذار. می خوای؟ سه تایی با هم توی خونه خیابون گائتا؟
میدیدم که مرا با چشمهایی که چهارتا شده بود نگاه می کرد، احتمالا خیالاتی در سرش می گذشت که من از آن سر در نیاوردم، و دستش را به پیشانی برد. در واقع یک علامت خفیفی از صلیب کشیدن جلو چشمها بود، مثل کسانی که هنگام هواپیما سوار شدن و یا در دریا رفتن این کار را می کنند. سپس با لکنت گفت:
- می خوای که فردا بریم؟
- اگه، خوبه، باشه. فردا.
- ساعت شش؟
- برای من ساعت شش خوبه.
- می خوای سه نفری اینجا قرار بذاریم؟
- نه، ترجیح می دهم که هر کس به تنهایی حاضر بشه. و الان بهتره بری، چون کارایی دارم. راستی...
- بگو
- پس لازم به گفتن نیست که لیست مهمانات رو توی سطل آشغال می اندازی و دیگه به فکر مهمانی گرفتن پوچ و بی محتوات نیستی.
- ولی دسیدریا....
خیلی سریع بهش نزدیک شدم و دهانش رو خیلی آرام بوسیدم ولی زبانم رو داخل کردم و حسابی برای چند ثانیه توی دهانش چرخاندم. سعی کرد ادامه بده و بوسه را طولانی تر کند، اما من زبانم را بیرون کشیدم.
- پس، درباره موضوع مهمانی نظرمون یکیه؟ نه؟
- آره، عشق من.
و تقریبا تعظیم کنان مثل برده ای که اربابش رو ترک می کند از در خارج شد.
من: و تو؟
دسیدریا : وارد دستشویی شدم و توی روشویی تف کردم و دهانم را با دهانشویه شستم تا مزه دهان ویولا را از بین ببرم. هر عشقی طعم خودش را دارد. حتا عشق بازی با محارم.
0 نظرات:
ارسال يک نظر